بهارانه
این روزا تکیه کلامای خاصی پیدا کردی و وقت وبی وقت ازشون استفاده میکنی. یکیش همین "تو رو خدا " هست .
میای به مامان میگی : "ماماااان تورو خدا یه کمی باهام بازی میکنی؟ "_ " مامان تو رو خدا یه کمی شیر میدی؟ "
" مامان تو رو خدا بریم بیرون " "مامان تو رو خدا بیا تو اتاخم " و "مامان تو رو خدا یه کمیییی........" تا دلت بخواد درخواست داری ازمون.اولشم میگی یه کمی که قبول کنیم
مثلا یه بار بهت گفتم علی بیا یه کم بخواب تا عصر بریم پارکعبهم میگی "مامان تو رو خدا یه کمی نخوابیم الان بیریم پاک " .گاهی اوقاتم که درخواست بی جا میکنی مثلا شیر بخوری قبل از ناهار . بیرون رفتن سر ظهر. بستنی خوردن قبل از ناهار, بهت میگم نه میگی " ماماااان خبط (فقط) یه کمیییی " من : نه پسرم. تو : " خواهش میخنم مامان خبط "
خب حالا یه خاطره ی دیگه : یه روز بابا از سر کار خسته اومد خونه و طبق معمول رفتی جلو و سلام کردی و بغل شدی .بابا : علی یه بوس بده خستگی بابا در بره. علی :بووووس کردی و گفتی: " بابا ژیلت داری؟ " بابا: آره پسرم واسه چی میخوای؟ علی : " برو حمام ریشاتو بزن "
بابا :
.وقتی هم کهبابا ته ریش نداره وقتی بوسش میکنی میگی: " چسبیداااااااا"
خاطره بعدی : موقع خوابه علی هم داره بابا رو سوال پیچ میکنه.بابا کم میاره میگه : علی حالت خوب نیستااااا بابایی؟
علی : " چیییی بابا؟ مریضم؟مریض نیستم."
یه شب سوار ماشین بودیم بعد یهو بابا به یه ماشینی که نزدیک بود باهاش تصادف کنیم زیر لبی گفت گوساله
علی : " چییییی بابا؟ دوساله؟" بابا : آره پسرم میخواستم بگم بچه ی گاو میشه گوساله
و تو بعدش هر ماشینی رو که میدیدی میگفتی " دوساله" ولی بعدش دیگه خدا رو شکر یادت رفت
تنها چیزی هم که جدیدا یاد گرفتی میگی به سارینا و گاهی وقتا من و بابا
"ای ادب (بی ادب) "هست که اونم از سارینا یاد گرفتی
یه روزم وقتی من رفتم باشگاه با بابا رفتی پارک بعد که اومدین دنبالم تو ماشین اینجوری میگی : "واااای خسمهههه. اقد تو پارک بازی تردم. بریم خونهههه "
حالا نمیدونم دیگه بابا از قبل یادت داده بود اینجوری بگی که نریم خرید یا اختراع خودت بود
یه روزم خوردی زمین سرت درد گرفت و کلی گریه بعد توی گریه هات میگی "زنگ بزن بابا بیاد خونه ,چی شدم من..."
بعضی وقتا هم کلی لختی تو خونه میچرخی بعد میای میگی " مامان لباس بپوشم گرمم نشه "
به خانم هایی که تو خیابون میبینی میگی گمامان کیه؟ " من : خانومه هست ما نمیشناسیمش. علی : " خامووووونه هس؟ نشناسم؟نچ نه؟ "
اینجا هم چند تا عکس از حال و هوای این روزا توی خونه

ببین گاهی وقتا اینجوری پست میزارم

نقاشی های یهوی که شبیه هر چیزی که تو ذهنت بود میشد








مثلا با پیچ گوشتی داری اسبتو تعمیر میکنی البته به گفته خودت ماشین

عشقه پارکینگ و چیدن ماشین

میگی مامان بیا ببین چه خوشلههههه.خمیر بازیها رو همه رو چسبوندی




بعضی وقتا میگی مامان خودم بخورم


قربون ژستای عکس گرفتنت





یه وقتایی هم با بابا میری شرکت







بعضی وقتا هم خودتو یه جوری سرگرم میکنی مثلا....

اینم که یکی از کارهای مورد علاقته

یه مدتی بود که از کلاه کاسکت (که من بهت میگم کلاه ایمنی واسه موتور سوارا ) میترسیدی چرا چون یه بار بغل بابا بودی و یه موتور سوار همراه یه کلاه کاسکت مشکی یه کوچولو اصابت کردین و همین بباعث شد که یه خورده بترسی .انقدر واست داستان خوندم راجع به این موضوع تا یه کم بهتر شدی تا بالاخره یه به ذهنم رسید که عمو یه کلاه داره ازش گرفتم و تو روزا باهاش بازی میکردی و همین باعث شد که دیگه نترسی


آخر اردیبهشت هم یه عروسی دعوت بودیم اینم علی آقا...


یه عصر جمعه هم که خونه مادرجون اینا بودیم با عمه زهرا اینا رفتیم باغ جهان نما



از بس بدو بدو میکردی به سختی میشد ازت عکس بگیری.اینجا هم سارینا وایساد تا من ازش عکس بگیرم یهو دیدم بعد از سارینا تو اومدی و اینجوری ژست گرفتی
ببین چه عشوه ای اومدی مثلا داری ادای سارینا رو در میاری









یه روزم رفتیم باغ عمو سیروس.کوچولوتر که بودی وقتی میرفتیم بیرون کلی عکسای خوشکل ازت میگرفتم ولی الان تند تند فقط باید عکس بگیرم تا یکیش خوب در بیاد همش میدوی و دنبال یه چوب که بگیری دستت و هی بزنی اینور و اونور .کلا دنیات دیگه عوض شده داره میره به سمت کاملا پسرونه شدن




یه روزم جمعه صبح بر خلاف همیشه زود بیدار شدیم و تصمیم گرفتیم با عموسیروس و خاله مریم بریم باغ جنت که هم صبحانه رو اونجا بخوریم و هم پیاده روی کنیم.تو هم خیلی خوب از خواب بیدار شدی و کاملا سرحال و بشاش بودی


یه روز دیگه هم سه تایی رفتیم پارک آزادی و توپ بازی و قایق سواری






بهارانه 





